کرامات امام علی النقی (ع)

احمد بن محمد بن عبد الله مى‏ گوید:

«عبد الله بن هلیل قائل به امامت «عبد الله افطح» بود، ولى پس از سفر به «سامرا» از اعتقادش بازگشت. وقتى از علت آن پرسیدم گفت: تصمیم گرفتم از امام هادى (ع) در این زمینه بپرسم، تا آنکه روزى در یک مسیر باریکى به هم برخوردیم. امام (ع) خود را به من نزدیک کرد و چون در برابر من قرار گرفت چیزى به طرف من انداخت که بر سینه ‏ام نشست، در آن نوشته شده بود: (عبدالله) در آن مقام نبود و شایستگى آن را نیز نداشت» . (14)

«محمد بن اسماعیل کاتب» به نقل از پدرش مى‏ گوید:

«در سامرا»«یزداد» مسیحى، شاگرد «بختیشوع» را دیدم که از خانه «موسى بن بغا» باز مى ‏گشت . با هم همراه شدیم و به گفتگو پرداختیم.

وقتى که از کنار خانه ‏اى گذشتیم «یزداد» گفت: صاحب این دیوار را مى‏ شناسى؟

ـ کیست؟

ـ جوانى حجازى به نام «على بن محمد بن رضا علیه السلام» .

ـ مگر چه شده؟

ـ اگر آفریده ‏اى علم غیب بداند اوست.

ـ چطور؟

ـ حادثه شگفتى از او برایت بگویم که هیچکس ـ نه تو و نه دیگران ـ آن را نشنیده است، لیکن خدا را بر تو گواه مى‏ گیرم که آن را براى کسى فاش نکنى، چه آنکه من پزشکم و زندگى ‏ام در دست پادشاه است... روزى او را ـ که فردى سیاه چهره بود و لباس و عمامه سیاهى نیز پوشیده بود ـ سوار بر اسب سیاهى دیدم. در دل گذراندم: لباسهاى سیاه، مرکب سیاه و مرد سیاه چهره، سیاه در سیاه در سیاه.

هنگامى که امام (ع) به من رسید، به چهره ‏ام خیره شد فرمود: «قلب تو سیاهتر از چیزى است که چشمانت دید از سیاه در سیاه در سیاه.

خود را باختم و جوابى براى گفتن نداشتم.

ـ از آنچه که دیدى چقدر دلت روشن گشت؟

ـ خدا داناتر است.

این دیدار موجب شد که «یزداد» مسلمان شود. در بستر بیمارى که منجر به مرگش شد شهادتین را جارى کرد و افزود:

«گواهى مى ‏دهم که «على بن محمد» حجت خدا بر بندگانش و ناموس بزرگ او مى ‏باشد. قلب من (به برکت آن دیدار) سفید شد» .

/ 0 نظر / 17 بازدید